تبليغاتX
سیمرغ

اینجا ایران است :

سرزمینی که نخبگانش در بندند و قداره کشانش آزاد  

سرزمینی رکوردار آلودگی هوا و مدیرانی که فقط دعا میکنند و نظاره  

سرزمینی با رکود اقتصادی و بانکهایی ربا خوار  

سرزمینی برای دزدان میلیاردر و کارگرانی مستمند  

سرزمینی که حاکمانش سرطان را پیش کش مردمش میکند و وزیر بهداشتش نظارگر این فاجعه

سرزمینی که طرح امنیت اجتماعیش باعث ناامنی مردمانش است

سرزمینی که دریاچه ها خشکانیدیم که کشاورزی آباد شود و محصولاتی آوردیم تا کشاورزی نا بود شود   

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 14:23  توسط SIMORGH   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 11:25  توسط SIMORGH   | 

حاجی وزیری از ورزای دوران آقای خاتمی دستگیر شد .جدا از مسئله دستگیری وزیری از دولت های سابق که خود به چالش کشیدن نظام است باید به این نکته هم توجه کرد که شاید دولت داره با این کار زمینه رو برای دستگیری مقامات و سران آماده میکنه و این یه نظر سنجی از واکنش مردم بوده
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 13:1  توسط SIMORGH   | 

حاجی وزیری از ورزای دوران آقای خاتمی دستگیر شد .جدا از مسئله دستگیری وزیری از دولت های سابق که خود به چالش کشیدن نظام است باید به این نکته هم توجه کرد که شاید دولت داره با این کار زمینه رو برای دستگیری مقامات و سران آماده میکنه و این یه نظر سنجی از واکنش مردم بوده
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 12:59  توسط SIMORGH   | 

پس آنگاه زمین به سخن درآمد و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش و زمینِ به سخن درآمده با او چنین می‌گفت: ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی. انسان گفت: ــ می‌دانم. پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی‌خبرت می‌یافتم، و به کوسِ تُندر و ترقه‌ی توفان. انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چگونه می‌توانستم رازِ پیامِ تو را دریابم؟ پس زمین با او، با انسان، چنین گفت: ــ نه خود این سهل بود، که پیام‌گزاران نیز اندک نبودند. تو می‌دانستی که من‌ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه‌ی عاشقی بختیار، که زرخریده‌وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می‌داشتم که چون دست بر من می‌گشودی تن و جانم به هزار نغمه‌ی خوش جوابگوی تو می‌شد. همچون نوعروسی در رختِ زفاف، که ناله‌های تن‌آزردگی‌اش به ترانه‌ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بَمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ آی، چه عروسی، که هر بار سربه‌مُهر با بسترِ تو درآمد! (چنین می‌گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستانِ خشونت‌باری که انتظارِ سوزانِ نوازشِ حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پُربار پاداشت ندادم؟ انسان دیگرباره گفت: ــ رازِ پیامت را اما چگونه می‌توانستم دریابم؟ ــ می‌دانستی که من‌ات عاشقانه دوست می‌دارم (زمین به پاسخِ او گفت). می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پسِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد. پیغامت کردم از پسِ پیغام که مقامِ تو جایگاهِ بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایتِ آسمان که مهرِ زمین است. ــ آه که مرا در مرتبتِ خاکساریِ عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهی‌ کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادویی‌ِ تو بودم از آن پیش‌تر که تو پادشاهِ جانِ من به خربندگی آسمان دست‌ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی. انسان، اندیشناک و خسته و شرمسار، از ژرفاهای درد ناله‌یی کرد. و زمین، هم از آنگونه در سخن بود: ــ به‌تمامی از آنِ تو بودم و تسلیمِ تو، چون چاردیواری‌ خانه‌ی کوچکی. تو را عشقِ من آن‌مایه توانایی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری گناهِ من همه آن بود که زیرِ پای تو بودم! تا از خونِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که دردِ مکیده شدن را تا نوزاده‌ی دامنِ خود را از عصاره‌ی جانِ خویش نوشاکی دهد. تو را آموختم من که به جُستجوی سنگِ آهن و روی، سینه‌ی عاشقم را بردری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازشِ پُرخشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگپاره کُشنده‌تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از قربانیانِ بدکنشی‌های خویش بارور کردی. آه، زمینِ تنهامانده! زمینِ رهاشده با تنهایی‌ خویش! انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی می‌خواست. ــ نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین). و تو بی‌احساسِ عمیقِ سرشکستگی چگونه از «تقدیر» سخن می‌گویی که جز بهانه‌ی تسلیمِ بی‌همتان نیست؟ آن افسونکار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی در وجود نمی‌آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن‌دست نیازی پدید افتد. ــ آنگاه چشمانِ تو را بر بسته شمشیری در کَفَت می‌گذارد، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه‌ی گاوآهن کنی! اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است! دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که منم! □ شب و باران در ویرانه‌ها به گفتگو بودند که باد دررسید، میانه‌به‌هم‌زن و پُرهیاهو. دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسرِ خاک، و به خاموشباش‌های پُرغریوِ تُندر حرمت نگذاشتند. □ زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفریق رسیده‌ایم. تو را جز زردرویی کشیدن از بی‌حاصلی‌ خویش گزیر نیست؛ پس اکنون که به تقدیرِ فریبکار گردن نهاده‌ای مردانه باش! اما مرا که ویرانِ توام هنوز در این مدارِ سرد کار به پایان نرسیده است: هم‌چون زنی عاشق که به بسترِ معشوقِ ازدست‌رفته‌ی خویش می‌خزد تا بوی او را دریابد، سال‌همه‌سال به مُقامِ نخستین بازمی‌آیم با اشک‌های خاطره. یادِ بهاران بر من فرود می‌آید بی‌آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترشِ ریشه‌یی را در بطنِ خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاری که در آغوشم خواهند نهاد، با اشک‌های عقیمِ خویش به تسلایم خواهند کوشید. جانِ مرا اما تسلایی مقدر نیست: به غیابِ دردناکِ تو سلطانِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم اندیشید که به افسونِ پلیدی از پای درآمدی؛ و ردِّ انگشتانت را بر تنِ نومیدِ خویش در خاطره‌یی گریان جُستجو خواهم کرد. تابستانهای ۱۳۴۳ و ۱۳۶۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 10:25  توسط SIMORGH   | 

شب غریبیست امشب و چه بسیار طولانی البته نه برای من که عادت کرده ام به اندیشیدین در تنهایی به هیچهای درون مغزم و چه سخت در این شب ها . ولی امشب اندیشه ای دارم پس تنها نیستم و می اندیشم به حال هوای شبی قبل از عاشورا شبی که هر دو جناح خیر و شر در مقابل هم صف کشیده اند و چه گذشت در پس آن خیمه بر مردمان عده ای پر از شور ایثار و عده ای از هراس مرگ عده ای عطش آزادی و عده ای پای در بند ذلالت و چه زیباست این درس تاریخی گذشتن از همه چیز و همه کس برای جاودانگی برای به وجود آوردن تاثیری عمیق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 1:42  توسط SIMORGH   | 

امروز شاید برای همه روزی باشد عادی و این منم که در این شش ماه لحظه ها را شمرده ام . 

شش ماه گذشت از نبودنت.

 شش ماه گذشت که من دیگر دردانه پدر نیستم.

شش ماه گذشت که ناگهان مسئول شدم و آنهم بی هیچ آمادگی و چه ناپخته.

کاش بودی هنوز از حضورت سیراب نشده بودم که رفتی .  

امروز خسته ام خسته از همه چی خسته از نبودنت خسته از سلام های صبحگاهی به عکست در قاب تنگ مونیتور خسته از سکوتت خسته از لبخندت که بی پاسخ است .

خسته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 19:45  توسط SIMORGH   | 

من سبز بودم بهاری با قلیان زیاد و سرشار از حرکت راه افتادم تابستانی شدم گرم از حرارت غیرت بر من تاختند همچون باد پائیزی سرما وجودشان هم نتوانست منجمدم کند باز روئیدم همچون هر سال ولی این بار استوارتر از پیش جاری تر و گرمتر از قبل باداین سال سرد نیز بر من کارگر نخواهد بود خواهم روئید و انبوه خواهم شد .  


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 3:4  توسط SIMORGH   | 

روزی خواهد آمد که آسمان آبی تر از این روزهاست و گنجشککان کوچک با صدایی بلند آواز سر میدهند و پرستوهای خسته بال خواهند گشود تا در این آسمان آبی پرواز را بشارت دهند . وآن روز من نیز هم پای این پرستوها پرواز خواهم کرد به بیکران ها.

 پرواز خواهم کرد .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 4:48  توسط SIMORGH   | 

آقای مهران مدیری هنرمندی که به علت عدم حضور در جلسه دیدار با رهبری سریالش توقیف شد . 


وقتی روی صحنه آمد تمام سالن به احترامش به پا خاستند. از جوان‌ها گرفته تا پیشکسوت‌ها. صحنه‌ی با شکوهی بود. خداوند هرکس را بخواهد عزیز می‌گرداند . به مردم تعظیم کرد و پشت میکروفون نشست. در صدایش آرامش خاصی جاری بود. سلام کرد. نگاهش کمی باران داشت. چند جمله‌ی به یاد ماندنی گفت :
” استاد مشایخی برای من بسیار قابل احترام است. آن دیالوگ زیبا در کمال الملک را هرگز فراموش نمی‌کنم وقتی استاد نقاش به ناصرالدین شاه گفت: در ممالک دیگر هنرمند چون من فراوان است و آنها همه را به غایت تکریم می‌کنند. اما در اینجا فقط من یک نفر هستم و شما با من چه کردید“


با شنیدن این جمله ها حسی شبیه اندوه به دلم زخم زد . یاد خیلی ها افتادم . قلب های شکسته. چشم‌های بی سو. حرمت های تکه پاره …
فضای احساسی مراسم بسیار سنگین بود و کمتر کسی به عمق حرف‌های مهران مدیری دقت کرد. او مثل همیشه کوتاه گفت و تلخ. شاید کمی آزرده بود. نه اشتباه کردم. حتما کمی آزرده بود. بهتر بگویم، حتما خیلی آزرده بود...





+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 16:33  توسط SIMORGH   |